ذبيح الله صفا
1034
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
چنان ز پرتو حسن تو انجمن گرمست * كه شمع از پر پروانه بادزن دارد چو توتيا كه بكاغذ كنند ، باد صبا * غبار راه تو بر برگ ياسمن دارد بهار مىرود اما ز سبزهء خط تو * زمانه سر خط تعليم صد چمن دارد از آسمان همه نعم النصير مىشنوم * كه طبع من حق بسيار بر سخن دارد * چه كردهام كه دگر يار بر سر نازست * نگاه در قفس و عشوهگرم پروازست شبى دعاى تو كردم ، گذشت عمر و هنوز * به اين اميد در هفت آسمان بازست اگر فسانهء طفلان شوم مرنج نصير * كه طفل اشك تو خوندار يك جهان رازست * دارم دلى كه روى دل از هيچكس نديد * گل دسته دسته داد و عوض خار و خس نديد مرغ دلم سراسر گلزار دهر گشت * جايى بدلنشينى كنج قفس نديد جز من كه از سياهى زلفت شكستهام * از لشكر شكسته ظفر هيچكس نديد * بر چهره حرف اشك سراپا نوشتهايم * سرمشق بهر خاطر دريا نوشتهايم نسيان نه طور ماست ولى بهر احتياط * بر لوح سينه نام تو صد جا نوشتهايم دور افگند پدر ز پسر جذبههاى شوق * تعبير خوابهاى زليخا نوشتهايم هرگز بنامه دردسر او ندادهايم * احوال خويش بر پر عنقا نوشتهايم از نسخهء لبت چو طبيبان بالتماس * يك نسخه از براى مسيحا نوشتهايم قابل نهاى نصير كه يادت كند كسى * در اين صحيفه نام تو بى جا نوشتهايم * وقتست كه دهقان فلك گردد سست * وز سنبلهاش حبه نماند چو نخست در چرخ هلال نيست گويم به تو راست * يك پره ز چرخهء فلك مانده درست